موضوع: "خاطرات واقعی"

صفحات: 1 2

  شنبه 31 شهریور 1397 01:50, توسط دارالإرشاد   , 478 کلمات  
موضوعات: مناسبات تقویمی, خاطرات واقعی

​مهمانان #عبدالله_بن_عمیر در اتاق گرداگرد نشسته بودند. #عمروبن‌حجاج پارچه‌پیچی را باز کرد و شمشیر هدیه‌ی عبدالله را بیرون آورد و آن را به همه نشان داد و بعد رو به عبدالله گرفت و گفت: این شمشیر را می شناسی؟»

عبدالله فکر کرد. گفت:

غنیمت دیلمان بود؟ عمرو گفت: «قسطنطنیه!»

عبدالله گفت: «ها! از آن سردار دلیری که ابو ایوب انصاری به دست او به شهادت رسید و تو او را از پای درآوردی.

عمرو گفت: «خوب به یاد آوردی!»

عبدالله گفت: «در آن جنگ یزیدبن معاویه فرماندهی سپاه را بر عهده داشت.»
#شبث‌بن‌ربعی گفت: «یزید؟! او در تمام روزهای جنگ در خیمه‌ی خویش با ام كلثوم (همسرش) مشغول بود و کباب بره به دندان می کشید

عبدالله دلگیر به شبث نگاه کرد. عمرو که نمی خواست احساسات عبدالله با حرف شبث تحریک شود، سریع شمشیر را به عبدالله داد. عمرو گفت:

و حالا این شمشیر را برای سر سلامتی بهترین دوست و همراهم در جنگ های جهادی، هدیه می کنم.
عبدالله گفت: «تو در نیکی و دوستی بر من سبقت گرفتی!» بعد با تردید به شبث و بعد به عمرو نگاه کرد و گفت: اما من در مقابل، هدیه‌ی درخوری ندارم که جبران کنم.»

شبث گفت: «جبران تو تصمیم توست در امر مهمی که همه‌ی بزرگان كوفه در آن اتفاق کرده اند.»
عمرو گفت: تو بهتر از همه می دانی که معاویه در سالهای خلافتش پیوسته کوفیان را تحقیر کرد و خزانه را به شام برد و مخالفانش را از میان برداشت تا پس از مرگش سلطنت خویش را به یزید واگذارد.»

شبث گفت: او حق نداشت به رسم پادشاهان، بعد از خود جانشین و ولیعهد تعیین کند و همه را به اطاعت از او وادارد
عبدالله شمشیر را زمین گذاشت و تلخ خندی زد. گفت: پیش از این هم حسن بن علی جانشین پدر شد. اگر این کار خلاف سنت رسول خدا بود، هرگز علی بن ابی طالب چنین نمی کرد 

شبث گفت: على فرزندش را جانشین خود نکرد، مردم خود گرد حسن جمع شدند و با او بیعت کردند.

عبدالله گفت: «الان هم مردم، خود با یزید بیعت کرده اند.»
عمرو گفت: «مردم شام آری! اما بزرگان کوفه و مکه و مدینه بیعت نکردند.»

شبث گفت: «و حسین بن علی با همه ی خاندانش از مدینه به مکه پناه برده تا با یزید بیعت نکند.»

عمرو گفت: «عبدالله بن زبیر و ابن عباس و عبدالله بن عمر نیز بیعت نکردند. ما چگونه بیعت کنیم، در حالی که معاویه و یزید بیشترین ستم را بر کوفیان روا داشته اند؟!»
عبدالله با تأسف گفت: از این سخنان بوی شقاق و فتنه بلند است.»

عمرو گفت: «سال ها از فتنه های معاویه رنج بردیم و سکوت کردیم. غنائم فتح ارمنستان چه شد؟ خراج کوفیان کجاست؟ مردان بزرگی چون حجربن عدی را چه کسی کشت؟

 «ما می گوییم وقتی حسین بن علی در میان ماست، فرزند معاویه را چه به حکومت؟!»

ادامه دارد….

ماجرایی شیرین و خواندنی! از دست ندهید!

 

آدمهای رازدار

آدم های بخشنده و صبور املت هایشان هم خوشمزه می شود…

نیمرو هم که می زنند طعمش لذیذتر از همه نیمروهای دنیاست…

آدم های دوبه هم نزن… آدمهای رازدار

دست شان شاید به ظاهر نمک نداشته باشد و دل شان به سنگ بی حرمتی شکسته باشد اما

نمک دست شان در غذا طعم عشق می دهد….

ادامه »

  جمعه 27 بهمن 1396 19:41, توسط دارالإرشاد   , 220 کلمات  
موضوعات: ادبی, اجتماعی, فرهنگی, خانواده و سبک زندگی اسلامی, خاطرات واقعی

با راحله قرار می‌گذاریم با هم به نیر برویم. نوبت یک سواری پراید است. مسافرها سوار می شوند و راه می افتیم. راننده مرد سن بالایی ‏است و آنقدر با سرعت رانندگی می کند و وسط رانندگی به ماشین های سمت راستی که ازشان سبقت می گیرد، نگاه های معنادار اسلو موشن (!) می ‏کند که هی دلم می خواهد بلند بگویم “آقا مراقب باش!‏”

ادامه »

  چهارشنبه 25 بهمن 1396 12:13, توسط دارالإرشاد   , 405 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, آسیب های اجتماعی و نقد, خانواده, فرهنگی, خانواده و سبک زندگی اسلامی, خاطرات واقعی

تاریخچه پنج شنبه سوری های خانه پدری ام بر می گردد به دوران ماقبل سبزینه ! و شاید به اوایل ازدواج شان…
در میان جهیزیه ساده و خودمانی مادرم تشت و آفتابه مسی ظریفی خودنمایی می کند که پنج شنبه ها بدون استثنا بعد از صرف شام می آمد سر سفره تا حاج بابا دست هایش را در آن بشوید. این کار نه به خاطر ترس از ایشان بود نه چاپلوسی و نه به معنی  تحقیر خودمان.
لذتی که از این ادای احترام حس می کردیم رقابتی تنگاتنگ و عاطفی بین اعضای خانواده بر سر ریختن آب به دست های ایشان ایجاد کرده بود. ذکرهایشان …دعای سفره خواندنشان و طنازی هایشان …این لذت را مضاعف می کرد.

ادامه »

  یکشنبه 22 بهمن 1396 00:45, توسط دارالإرشاد   , 315 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی, خانواده و سبک زندگی اسلامی, خاطرات واقعی

دلم نمی خواهد درخواست بازی اش را رد و ناراحتش کنم؛ از طرفی از آخرین بازی منچمان سه سالی می گذرد. آن روز ، وقتی دایی کامران با جر زنی  بازی را برد و بعد از بردش ادا بازی در آورد، ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم و  توی دلم با خودم قرار گذاشتم دیگه هیچوقت با هیچکسی منچ بازی نکنم..

ادامه »

  یکشنبه 22 بهمن 1396 00:36, توسط دارالإرشاد   , 273 کلمات  
موضوعات: اجتماعی, فرهنگی, خانواده و سبک زندگی اسلامی, خاطرات واقعی

میگوید ” این روزا شدیدا هوس گوجه سبز دارم". از سرویس پیاده میشویم. تا قسمتی از مسیر با او همراه میشوم. از هر دری حرف می زنیم. از او میخواهم یک لحظه کنار پیاده رو منتظرم بماند. چند دقیقه بعد با یک کیلو گوجه سبز برمیگردم. میگویم “برای تو گرفتم مریم"…. خجالت می‌کشد و شروع به تعارف می‌کند

ادامه »

  جمعه 20 بهمن 1396 18:10, توسط دارالإرشاد   , 50 کلمات  
موضوعات: خاطرات واقعی

میگم لایتو آف کن !

با تعجب میپرسه:چی؟

میگم “لایتو آف کن خب!

“pls turn the light off!

ادامه »

1 2

جستجو

تصاویر تصادفی

فرهنگ بی فرهنگی (عکس ها سخن می گویند!)

ذکر ایام هفته

ذکر روزهای هفته

تدبر در قرآن

آیه قرآن

آمار

  • امروز: 12
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 126
  • 1 ماه قبل: 252
  • کل بازدیدها: 89849
آبان 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    

موقعیت افراد