پیامبری با زنبیلی پر از معجزه...
الان خستگی ت رو در می کنم....
« بزرگ باشی یا کوچک،
مجرد باشی یا متاهل،
پولدار باشی یا فقیر،
رئیس باشی یا کارمند،
زشت باشی یا زیبا،
مشهور باشی یا گمنام،
اصلاً درستکار باشی یا خلافکار…
خلاصه هر طوری که باشی، جانت در میرود برایشان؛
اصلاً این دو نفر، تنها انسانهای روی زمین هستند که
برای “دوست داشتنشان”
هیچ دلیلی نیاز نیست؛
برای “از گل نازکتر نگفتن”
بهشان، هیچ دلیلی نیاز نیست.
برای “جز چَشم پاسخ ندادنشان”
هیچ دلیلی نیاز نیست!
این دو نفر تمام لذت دنیا هستند؛
این دو نفر را از بچگی با تکتک سلولهایت صدا زدهای؛ مامان … بابا.
پیام فرمانده سپاه به آقای رییس جمهور....
خونه یا گلخونه؟!
گاهی رها شو..گاهی ببخش
❥♠❥
ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ
ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭﮔﺸﺘﻲ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﻣﻴﺸﻮﺩ
ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ
ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻭ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶﺣﺘﻤﻲ ﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﯿﺮﺩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ
ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ .
❥♠❥
ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ
ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﻴﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
❥♠❥
ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ …
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﭼﺸﻢﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻴﻢ
ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ؛
ﺍﺯﺁﺩﻣﻬﺎ؛
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ؛
ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ؛
❥♠❥
ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﺩﻫﻴﻢ ﺑه ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ .
ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﻛسی ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ
ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﻲ …..
❥♠❥
گاهی برو
گاهی بمان….
گاهی گریه کن
گاهی بخند…
گاهی قدم بزن
گاهی سکوت کن..
گاهی رها شو
گاهی ببخش
گاهی یاد بگیر
♡♥♡♥♡♥♡♥♡♥♡
مشکل از کجاست؟!
میدانید مشکل از کجاست؟ مشکل از مردی است که تیزیِ نگاههای ناجور به همسرش را در همه جا میبیند ولی به روی خودش هم نمیآورد… مردی که برای تأیید شدن توسط دیگران، حاضر است زیباییهای خصوصی همسرش را به اشتراک بگذارد…
مردی که آرایش غلیظ و دلربایی همسرش از نامحرمان در محیط کار، را میبیند ولی فداکارانه او را درک میکند؛ مردی که اگر به همسرش تیکهای بیندازند، فوراً به فکر پایین آوردن فک دیگران میفتد، نه قد مانتوی همسر خود، حالا با این تفاسیر به نظر شما مشکل از کجاست؟
تو هم مدرن شده ای!
یكى از روشنفكران مشهور اروپا در قرن نوزده یك تعبیر قشنگى دارد.
میگوید كشتىهاى تجارى و جنگى استعمار غرب كه به آفریقا میرفت، همراهش چند كشیش و تعدادى انجیل میفرستادند.
اینها كارشان در قرن هفده و هجده این بود كه به كشورهاى فقیر میرفتند و منابع ثروت را شناسایى میكردند، مثلا میفهمیدند كه فلان قبیله آفریقایى زیر پایش معادن الماس هست و خودش نمیداند كه این الماسها به چه درد میخورد!
یك كشیش انجیل به دست میآمد تا موعظهشان كند و مسیحى شوند. جالب است كه این كشتىها توسط امپراطورىهاى سكولار فرستاده میشدند كه خودشان انجیل را قبول نداشتند، اما كشیش میفرستادند كه آفریقایىها را مسیحى كنند!
یكى از روشنفكران برجسته آفریقا میگوید، وقتى غربىها آمدند آفریقا، آنها انجیل داشتند و ما زمین، بعد از چند دهه دیدیم ما انجیل داریم و آنها زمین! زمینها را از ما گرفتند و انجیل دست ما دادند و كشتىهاى سرمایهدارها با حمایت ناوهاى جنگى، مىآمدند و برده میبردند براى ساختن مدینه فاضله در آمریكا…
نكتهاى كه میخواستم به آن اشاره كنم این بود كه متفكر اروپایى میگوید، تاجرهاى زرنگ اروپایى میرفتند رئیس یك قبیله را پیدا میكردند و با او معامله میكردند، مثلا یك معدن الماس از او میگرفتند و چند تا اسباببازى به او میدادند، از جمله یك ساعت شماطهدار بزرگ به یكى از رؤساى قبائل داده بودند كه نمیدانست به چه درد میخورد و آن را به گردنش آویزان كرده بود و راه میافتاد و در بین قبیلهاش پُز میداد. افتخار میكرد كه من مدرن و مهم شدهام!
نحوه استفاده ما نیز از اصطلاحات روشنفكرى از قبیل سیویل سوسایتى و جامعه مدنى و لیبرالیسم و تساهل و تسامح و آزادى و حقوق بشر و توسعه و امثالهم، مثل نحوه استفاده آن رئیس قبیله از ساعت شماطهدار است.
یعنى فقط علامتى است براى كسب منزلت و تشخّص اجتماعى، براى جبران عقدههاى حقارت، براى جبران ظاهرى كمبودهایى كه داریم، كه بگوییم مهم بودن در مدرن بودن است و مدرن بودن در اروپایى بودن…
ما كه اروپایى نیستیم؛ غربىها هم هیچوقت ما را اروپایى نخواهند دانست، حتى اگر كفشهایشان را هم با زبانمان واكس بزنیم، باز هم آنها ما را غربى به حساب نمیآورند.
ما همیشه شهروندان درجه دو و سه دنیا هستیم، ما آسیایى و آفریقایى هستیم. هیچوقت ما انسان درجه یك حساب نشدهایم و نخواهیم شد؛ اما محض تفریح، یك ساعت شماطهدار گردن ما میآندازند و میگویند تو هم مُدرن شدهاى…
• استاد رحیمپور ازغدی