ریخت و پاش کنید!
ریخت و پاش معنوی کنید، با اخلاق و صفات خوب.
اگر کسی مشکلی دارد دست روی سرش بکشید.
مشکلش را برطرف کنید.
اگر ریخت و پاش کنید خدا زیاد می کند…
اخلاق خوب هم زیاد می شود.
سخاوت و رافت هم زیاد می شود.
هر چه داری ریزش کن. بعضی مثل پروانه،
غم های دیگران را از بین می برند.
مرحوم دولابی
فرمانده ای با زیر شلواری
عملیات كربلای پنج در همان منطقه كربلای ٤ و در ادامه عملیات كربلای ٤ صورت گرفت، صبح عملیات ودر نزدیكی شهر تنومه یك سرهنگ عراقی كه فرمانده یكی از تیپهای عراق بود به دست رزمندگان ایرانی در حالی كه سوار ماشین تویوتای سواری هدیه صدام بود اسیر شد او را از ماشین پیاده كردند با تعجب دیدند كه با لباس راحتی وزیر شلواری است وقتی از او سؤال كردند كه این چه ریختی است جواب داد كه ما فكر می كردیم شما بعد از عملیات كربلا ٤ رفته اید خانه هایتان ارتش عراق به ما مرخصی دادند ساعت چهار صبح به من اطلاع دادند كه خط دفاعی تیپ من در شلمچه سقوط كرده است، من از ترس اینكه ارتش صدام مرا تنبیه نكنند ترس و هول و هراس زیادی پیدا كردم سریعا سوار ماشین شدم و به سوی خط حركت كردم وسط راه فهمیدم با لباس راحتی وخواب هستم ولی از ترس اینكه تأخیر شود به خانه بر نگشتم پیش خود گفتم می روم مقر تیپ لباس نظامی به تن می كنم فكر نمی كردم شما تا اینجا پیش آمده باشید به ما گفته بودند كه ایرانیها در عملیات كربلا ٤ ده هزار كشته داده اند وعقب نشینی كرده اند شما بروید مرخصی وبرای عملیات آماده شوید.
فوق العاده ... حتما بخوانید
از خود راضی...
ماجرای جالب میرزا هاشم قزوینی و خانواده ارمنی
آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی می گوید: زمانی که در اصفهان درس می خواندم، سال سختی پیش آمد و گاهی از گرسنگی، دچار ضعف شدید میشدم، روزی شنیدم که در خارج شهر گوشت شتر پخش میکنند، من هم به آن سو رفتم و جمع زیادی مانند من چشمهایشان را به پخش کننده گوشت دوخته بودند تا اینکه در آخر فقط مقدار پنج سیر از آن گوشت نصیب من شد.
خوشحال بودم که بینصیب نشدهام، به طرف مدرسه راه افتادم، در مسیر راه در کنار کوچهای دیدم یک زن ارمنی نشسته و دو دختر بچهاش از بیحالی و بیرمقی مانند مردگان روی هم بودند و آهسته آهسته نفس میکشیدند، آن زن که چشمش به من افتاد با ضعف بینهایت و با زبانی که من نمیفهمیدم، اظهار نیازمندی کرد و اشاره به دو دخترش نمود و به من فهمانید که به فریاد این فرزندانم برسید. خیلی ناراحت شدم، به مدرسه رفتم و همان گوشتها را سرخ کردم و برگشتم و به آن زن دادم، او کم کم آن تکههای گوشت را به دخترانش داد و سر به سوی آسمان گرفت و برای من دعا کرد.
به مدرسه برگشتم، در حالی که هوا گرم و ضعف گرسنگی وجودم را گرفته بود، دراز کشیدم و خودم چیزی نداشتم که از گرسنگی نجات پیدا کنم، ناگاه دیدم در حجره باز شد و پیرمردی نورانی که بقچهای در دست داشت وارد شد، سلام کردم، حالم را پرسید، و فرمود: این بقچه از آنِ شماست، پرسیدم چه کسی اینها را فرستاده؟ گفت: کسی که روزگار به دست اوست به یاد شما هست، این را گفت و از اتاق بیرون رفت! من به شک افتادم که این پیرمرد خوشرو و نورانی که بود؟! دنبالش رفتم، ولی او را ندیدم! آمدم به حجره و آن بقچه را باز کردم، دیدم که نانهای تافتون معطر و روغنی است که تا آن زمان ندیده بودم، بعضی از دوستان خود را صدا زدم و جریان را نقل کردم و از آن تافتونها همه سیر خوردند و من از حالت ضعف و سستی بیرون آمدم.۱
تو نیکی کن به مسکین و تهیدست که نیکی خود سبب گردد دعا را ۲
۱٫با اقتباس و ویراست از کتاب جلوه های ربانی
۲٫ پروین اعتصامی
فکر نکنی چادر سر میکنم چون ........
ببین عزیزم!
مانتوی آستین سه ربع ات چقد خنک ِ واسه تابستون …
من مریض نیستم که بخاطر آستین ِ کوتاه ِ مانتوم ساق دست میکنم …
تازه اینقدم گرم میشه وقتی میچسبه به دست … آدم دستش خارش هم میگیره!