به او بگویید دوستش داریم....
به آفتاب بگویید ببخش اگر ابرها آداب ضیافت نمی دانند….
اگر نماز حاجت یاسها در آستین دعانشناسان گرفتار است، اگر قبایل آدینه هامان بر سر ندبه ها به جان هم افتادند، تو ببخش که تو مولایی و بخشش از مولاست.
پشت در مهمان داریم.
یکی از بازرگانان مورد اعتماد تهران می گفت: روزی در خدمت آیت الله حاج سید احمد خوانساری بودم و هیچ کس دیگر نبود. آقا ناگاه فرمود: «فردی دم در خانه است و خواسته ای دارد» عرض کردم: «آقا کسی زنگ نمی زند.» فرمود:«چرا کسی هست، این پاکت را به او بدهید تا برود» پاکت را گرفتم و جلوی در آمدم، شخص محترمی را دیدم که قدم می زند. گفتم: «شما زنگ زدید؟» گفت:«خیر!» پرسیدم: «کاری دارید؟» گفت: «همسرم بیمار است و برای بستری شدن، هشت هزار تومان کسری دارم.» پاکت را به او دادم. همانجا باز کرد و پول ها را شمرد. درست هشت هزار تومان بود«.
منبع: ماهنامه خیمه- ویژه نامه اخلاق.
گر انگشت سليماني نباشد ... !
حجةالاسلام سيد شجاع الدين اوليايي از روحانيون با اخلاصي است كه مجالست با آيت الله كشميري - ره را مغتنم ميشمرد و مورد عنايت آن بزرگوار قرار داشت.
روزي به سراغ من آمدند و گفتند:
سفارش شهید مدرس
شخصي دائم به مدرس مراجعه و اصرار مي نموده که ايشان سفارش کنند که فرماندار يکي از شهرستانها شود. اين مراجعه و اصرار آن قدر ادامه داشت که بالاخره شهید مدرس روي تکه کاغذي مي نويسد:
وزير کشور.
حامل نامه از مزاحمين من و همکار شماست !
يکي از گردنه ها را هم به ايشان واگذار کنيد!
یک نقطه روشن در زندگی و عاقبت به خیری...
گاهي وقتها يك نقطه روشن در زندگي انسان در يك مواقع خاصي از انسان دستگيري مي كند.
بعضيها كه عاقبت به خير ميشوند، مربوط به همان نقطه روشن در وجودشان مي باشد. اما كسي كه عاقبت به خير نشده و جهنمي مي شود، معلوم ميشود همان نقطه روشن را هم ندارد! روايت هم اين مطلب را تأييد ميكند.
آب لیموی خالص!
مرحوم شیخ عبدالحسین خوانساری گفت:
عطاری مشهور در کربلا بود. مریض شد و جمیع اجناس دکان و اثاث خانه منزل خود را به جهت معالجه فروخت؛ اما ثمر نکرد و جمیع اطبا از او اظهار ناامیدی کردند.
به بهانه حلول ماه رسول خدا "شعبان"
بارها خوانده ام تو را
در ضمیر تنهایی ام…
بارها صادقانه صدایت کرده ام
در اوج ناتوانی و درماندگی…
ای شنونده ی رازهای نگفته ام،
می دانم لحظات غریبانه ام را عاشقانه میزبانی می کنی…
ای آشنای دردهای درونم،
به خلوت خستگی هایم خالصانه می خوانمت
آیا مرا با رویی گشاده پذیرا خواهی بود؟
که از عالم و آدم روی گردانده به سوی تو آمده ام…
شنیده ام نا امیدی از کرامت و بزرگواری ات روا نیست
آیا نیاز و ناتوانی هایم را بر من خواهی بخشید در آن دم که چشم امید به بخشش کریمانه ات دوخته ام؟
ای محرم اسرار درون که بر هست و نیستم آگاهی،
ای دانای نگفته های سر به مهر مانده،
ای کارگشای گره های کور زندگی ام،
چگونه دور و نزدیکم بر تو پوشیده باشد، حال آنکه خواسته های به زبان نیامده ام رامی شناسی
و امیدم به فرجامی نیکو را، نیک میدانی…
به یقین رسیده ام که آنچه بر من گذشته است،
با سرانگشتان حکیمانه ی تقدیرت رقم خورده است
و می دانم آنچه برایم رقم زده ای
تا پایان هستی تنها آنگونه که تو خواهان آنی، بر من خواهد گذشت…
محبوب من، بازار هستی را چرخاننده ای جز تو نیست که عزت و خواری را از غیر تو بدانم
اگر خوار و محرومم کنی، آیا بر تو گران نخواهد آمد که عزت و بی نیازی را از غیر درگاهت به گدایی بنشینم؟!
فرازی از مناجات شعبانیه به قلم: سریه بضاعت پور (سبزینه)