وقتی جوش می آوری...
ماشین ات که جوش می آورد ..؛
حرکت نمی کنی.. کنار زده و می ایستی !
وگرنه ممکن است ماشین آتش بگیرد .
خودت هم همینطوری…
وقتی جوش می آوری ،عصبی و عصبانی می شوی ؛ تخته گاز نرو !
بزن کنار ! ساکت باش..! و هیچ نگو…
وگرنه هم به خودت آسیب میزنی هم به اطرافیان…
بسیار خواندنی...
یك وقت جلوی شما یك سبد سیب می آورند
شما اول برای كناریتان برمی دارید،
دوباره بعدی را به كناری ترین،
دقت كنید تا زمانیكه برای دیگران بر می دارید
سبد مقابل شما میماند
ولی حالا تصور كنید همون اول برای خود بردارید،
میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد!
نعمتهای خدا اینطور است،
سبد را مقابل خود با بخشش نگه دارید.
بچه شیعه باس.........
★★قال رسول الله صلی الله علیه و آله★★
براستی این قلبها زنگار می گیرد، همان طور که آهن زنگار می گیرد، جلای قلب ها قرائت قرآن است .
ارشاد القلوب / 78
آدمهای بزرگ!
آدمهای بزرگ قامتشان بلندتر نیست ،
خانه شان بزرگتر نیست ،
ثروتشان هم بیشتر نیست …
آنها قلبی بزرگ و نگاهی مهربان دارند … ☺
می ترسم اگر کربلا بودیم.....
ماجرای جالب میرزا هاشم قزوینی و خانواده ارمنی
آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی می گوید: زمانی که در اصفهان درس می خواندم، سال سختی پیش آمد و گاهی از گرسنگی، دچار ضعف شدید میشدم، روزی شنیدم که در خارج شهر گوشت شتر پخش میکنند، من هم به آن سو رفتم و جمع زیادی مانند من چشمهایشان را به پخش کننده گوشت دوخته بودند تا اینکه در آخر فقط مقدار پنج سیر از آن گوشت نصیب من شد.
خوشحال بودم که بینصیب نشدهام، به طرف مدرسه راه افتادم، در مسیر راه در کنار کوچهای دیدم یک زن ارمنی نشسته و دو دختر بچهاش از بیحالی و بیرمقی مانند مردگان روی هم بودند و آهسته آهسته نفس میکشیدند، آن زن که چشمش به من افتاد با ضعف بینهایت و با زبانی که من نمیفهمیدم، اظهار نیازمندی کرد و اشاره به دو دخترش نمود و به من فهمانید که به فریاد این فرزندانم برسید. خیلی ناراحت شدم، به مدرسه رفتم و همان گوشتها را سرخ کردم و برگشتم و به آن زن دادم، او کم کم آن تکههای گوشت را به دخترانش داد و سر به سوی آسمان گرفت و برای من دعا کرد.
به مدرسه برگشتم، در حالی که هوا گرم و ضعف گرسنگی وجودم را گرفته بود، دراز کشیدم و خودم چیزی نداشتم که از گرسنگی نجات پیدا کنم، ناگاه دیدم در حجره باز شد و پیرمردی نورانی که بقچهای در دست داشت وارد شد، سلام کردم، حالم را پرسید، و فرمود: این بقچه از آنِ شماست، پرسیدم چه کسی اینها را فرستاده؟ گفت: کسی که روزگار به دست اوست به یاد شما هست، این را گفت و از اتاق بیرون رفت! من به شک افتادم که این پیرمرد خوشرو و نورانی که بود؟! دنبالش رفتم، ولی او را ندیدم! آمدم به حجره و آن بقچه را باز کردم، دیدم که نانهای تافتون معطر و روغنی است که تا آن زمان ندیده بودم، بعضی از دوستان خود را صدا زدم و جریان را نقل کردم و از آن تافتونها همه سیر خوردند و من از حالت ضعف و سستی بیرون آمدم.۱
تو نیکی کن به مسکین و تهیدست که نیکی خود سبب گردد دعا را ۲
۱٫با اقتباس و ویراست از کتاب جلوه های ربانی
۲٫ پروین اعتصامی
آقوی همساده در استقبال از رئیس جمهور!!
آقوی همساده در استقبال از رئیس جمهور
.
.
.
پی نوشت:
در راستای سفر رئیس جمهور به شیراز که 4 نفر از دانشجویان دانشگاه شیراز که در جریان مراسم استقبال از رئیسجمهور در این شهر در دست نوشته هایی انتشار فکتشیت از سوی دولت را خواستار شده بودند، مورد ضرب و شتم قرار گرفته و بازداشت شدند.